تبلیغات اینترنتیclose
شب در طلسم پنجره وامانده بود و من( محمد سلمانی )
پیچک ( محمد سلمانی )
شعر وادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

شب در طلسم پنجره وامانده بود و من
بغضي ميان حنجره جا مانده بود و من

از آنهمه غريو غرورِ پلنگي ام
يک دره انعکاس صدا مانده بود و من

در خانه اي که آينه حسي سه گانه داشت
ابليس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آن خانه ، هم شراب
اخلاص در کنار ريا مانده بود و من

آنجا که پلک پنجره را خواب بسته بود
انبوهِ گيسوان رها مانده بود و من

بت بود يا خداي پرستش کداميک ؟
حيرت به چشمِ قبله نما مانده بود و من

تا شيش? مشبکِ پرهيزبشکند
سنگي در آستين خطا مانده بود و من

ابليس با خدا به تفاهم نمي رسيد
ترديدها و دغدغه ها مانده بود و من

مي رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
يک پرده از حرير حيا مانده بود و من

فردا که آن برهن? معصوم رفته بود
ابليس با هزار چرا مانده بود و من

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 207