تبلیغات اینترنتیclose
در آن درازترين شب که آب يخ زده بود ( محمد سلمانی )
پیچک ( محمد سلمانی )
شعر وادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در آن درازترين شب که آب يخ زده بود
کنار پنجره ام آفتاب يخ زده بود

درآن شبي که درختان عقيم گرديدند
در آن شبي که جنين سحاب يخ زده بود

شبي که محتسب از مست کينه در دل داشت
وجام عقده گشاي شراب يخ زده بود

شبي که غنچه زترس تبر نمي خنديد
ودر پياله ي چشمش گلاب يخ زده بود

شبي که آينه تصوير را نمي فهميد
ودر برابر پرسش جواب يخ زده بود

شبي که دم زدن از عشق کفر مطلق بود
شبي که عاطفه از اضطراب يخ زده بود

تو با کدام غزل عشق را صلا دادي؟
که در گلوي تو آن شب طناب يخ زده بود!!

 

 

*
از : غزل زمان

چاپ سوم نشر نيماژ

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 212