تبلیغات اینترنتیclose
خواست تقدير کمرنگ خود را،از تهيگاه ( محمد سلمانی )
پیچک ( محمد سلمانی )
شعر وادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خواست تقدير کمرنگ خود را،از تهيگاه فنجان بفهمد
فال حافظ نشد فال قهوه،اين نفهميد اگر آن بفهمد

از زواياي تاريک فنجان،پي به حال پريشان خود برد
عاقبت فال خود را توانست،از خطوط پريشان بفهمد

ردپاي زني نامبارک،خط تاريک فنجان او بود
نقش مهمان ناخوانده اش را،مي شد از خط پايان بفهمد

بغض خود را به تلخي فرو برد،گريه اما امانش نمي داد
هم نمي خواست باران ببارد،هم نمي خواست مهمان بفهمد

پاشد از خانه بيرون زد آن شب،در هواي مه آلود تهران
آمد آهسته آهسته بيرون،بي که حتي نگهبان بفهمد

گريه و کوچه و فال قهوه،پيش چشمان او صف کشيدند
هر که مي ديد از پشت پلکش،درد را مي شد آسان بفهمد

فال بر چهره اش مهر غم زد،گريه آرايشش را به هم زد
کوچه پيچيد و او را قدم زد،تا مبادا خيابان بفهمد

گريه مي کرد و از درد مي گفت،درد را گريه مي کرد و مي گفت
زير لب تف به نامرد مي گفت،مرد کو تا که پيمان بفهمد؟

آخرين حرف خود را به تلخي،راه مي رفت و تکرار مي کرد
کاش يک صفحه شبلي بخواند،کاش يک ذره عرفان بفهمد

 

 

*
از دفترغزل"در به در درپي نيافتنت

نشر فصل پنجم

محمد سلماني

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 233