تبلیغات اینترنتیclose
شکسته ام شکسته اي صدا ندار( محمد سلمانی )
پیچک ( محمد سلمانی )
شعر وادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


شکسته ام شکسته اي صدا ندار
به زهر چشم يک نفر خدا ندار

مسافرم پر از دقايق خطر
مسافري عصا به دست و پا ندار

رسيده ام به ابتداي کوچه اي
که هست مثل دردم انتها ندار

تمام کوچه را سکوت مي کنم
شبيه عابران آشنا ندار

چگونه مي شود مگر سلام کرد
به سنگ هاي سختِ اعتنا ندار

نمي شود نمي شود نفس کشيد
در آن فضاي سربي هوا ندار

توان راه رفتنم نمانده است
عصا گرفته دست خسته نا ندار

ز فرط خستگي دراز مي کشم
به روي خاک تيره وفا ندار

يکي به ياريم شعار مي دهد
که هي منم رفيق با شما ندار

دقيق مي شوم به دست و چهره اش
مقدسي است کور کن شفا ندار

ز من کشيده دست را و مي رود
چه با شتاب چشم بر قفا ندار

نگاه مي کنم به خويشتن ولي
کي ام ؟ چي ام ؟ عصا ندارِ پا ندار

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 314