تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( محمد سلمانی )
پیچک ( محمد سلمانی )
شعر وادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


نمي خواهم به زشتي ها نگاهم را بيندازم
خودم را بي جهت ازچشم اين دنيا بيندازم

جهان زيباست بي ترديد بايد ديد ولذت برد
به زيبايي چرا پس چشم نازيبا بيندازم؟

تو آن چشم مردد را شبي برشانه ام بگذار
که مي خواهم به سمت جنگل ودريا بيندازم

کمي پيرم ولي پيري که عمري عاشقي کرده
نمي خواهم خودم را از تک و از تا بيندازم

نبايد حرف مردم را به ياد من بيندازي!!!
که من هم شانه ها را دم به دم بالا بيندازم

"من از اقليم بالايم سر عالم نمي دارم"
تو را بايد به ياد شعر مولانا بيندازم

بيابان بود و ما بوديم ومقصد منزل ليلي
نيفتادم زپا تا عقل را از پا بيندازم!

تو ترکم کردي ومن همچنان در شهر خواهم ماند
که رسم عاشقي را بين مردم جا بيندازم


محمد سلماني

  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 193

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بي تو بودن راتمام شهر بامن گريه کرد
دوست با من هم صدا ناليددشمن گريه كرد !!

جاي جاي بي تو بودن را درآن تنگ غروب
آسماني ابر بابغضي سترون گريه كرد

با هزاران آرزو يك مرد،‌ مردي پرغرور!!
مثل يك آلاله درفصل شكفتن گريه كرد

اين خبر وقتي كه دردنياي گلها پخش شد
نسترن درگوشه اي افسرد ، لادن گريه كرد

وسعت تنهاييم را درشبستان غزل
شاعري با تن تتن تن تن تتن تن گريه کرد

گريه يعني انفجار بغض يعني درد عشق
بارها اين درد را درچاه بيژن گريه كرد

يك زمان حتي تو هم درمرگ من خواهي گريست
مثل سهرابي كه درسوگش تهمتن گريه كرد

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 237

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

وطنم شوکت و شکوه تو را ، کوه هاي بلند کافي نيست ؟
دشمنانت تو را که مي بينند ، عاشقت مي شوند کافي نيست ؟

دامن قله ي دماوندت ، خيل آزادگان در بندت
غم و شاديت ، اشک و لبخندت ، همه جا با همند کافي نيست ؟

قهرمانان عاري از کينه ، همه از جنس آب و آيينه
مثل رستم کنار تهمينه ، سبلان و سهند کافي نيست ؟

اي نگهبان من فرشته ي من ، کوهساران رشته رشته ي من
چه نيازي به نانوشته ي من ، پرنيان و پرند کافي نيست ؟

خانه هاي هنوز چوبي شان ، رقص سرکنگي جنوبيشان
کوه تا کوه پايکوبي شان ، ابرهاي لوند کافي نيست ؟

يادگاران شادي و اندوه ، سالمندان سال ها نستوه
ضرب در حصر جنگلي انبوه ، نامداران چند کافي نيست ؟

هم به دنبال تکه هاي تنت ، هم پي پاره هاي پيرهنت
دربدر در پي نيافتنت ، از حلب تا خجند کافي نيست ؟

نوجوانان شهر و آبادي ، همه دنبال لقمه اي شادي
حرفشان چيست؟ عشق ! آزادي ! ، اين بگير و ببند کافي نيست ؟

نکند از تو دورشان بکنند ، شرمسار حضورشان بکنند
يا بگيرند کورشان بکنند ، لطفعلي خان زند کافي نيست

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 230

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

شب در طلسم پنجره وامانده بود و من
بغضي ميان حنجره جا مانده بود و من

از آنهمه غريو غرورِ پلنگي ام
يک دره انعکاس صدا مانده بود و من

در خانه اي که آينه حسي سه گانه داشت
ابليس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آن خانه ، هم شراب
اخلاص در کنار ريا مانده بود و من

آنجا که پلک پنجره را خواب بسته بود
انبوهِ گيسوان رها مانده بود و من

بت بود يا خداي پرستش کداميک ؟
حيرت به چشمِ قبله نما مانده بود و من

تا شيش? مشبکِ پرهيزبشکند
سنگي در آستين خطا مانده بود و من

ابليس با خدا به تفاهم نمي رسيد
ترديدها و دغدغه ها مانده بود و من

مي رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
يک پرده از حرير حيا مانده بود و من

فردا که آن برهن? معصوم رفته بود
ابليس با هزار چرا مانده بود و من

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 194

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اي داغ ننگ خورده به چين جبين تان
دلگيرم از قرائت معکوس دين تان

آيينه با نگاه شما سازگار نيست
سوگند مي خورم به کتاب مبين تان

خود را اگر به ديده ي تاريخ بنگريد
زشت است پيش آينه زيباترين تان

محدوده اي ميان دو انگشت بيش نيست
جغرافياي عينک نزديک بين تان

فردا به نا نوشته ي تاريخ مي چکد
خون امير ديگري از آستين تان

آنگاه شرمسار و سرافکنده مي شود
تاريخ از تداعي حمام فين تان

انگيزه اي براي غزل هاي تازه نيست
وقتي به ناسزا نسزد آفرين تان

حالا که اختلاف هوا با سليقه هاست
بايد مهاجرت کنم از سرزمين تان

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 224

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 

عينکمو جا مي ذارم رو طاقچه
عصامو مي کارم ميون باغچه

جوونترين پيرهنمو مي پوشم
موي سيامو مي ريزم رو گوشم

هرچي که يادگاري ازتو دارم
مي بوسم و روي چشام ميذارم

يکيش همين عطريه تووي شيشه
مي زنمش هوا پراز تو ميشه

دير اومدي با اينکه خيلي پيرم
جوونيمو مي خوام ازت بگيرم

وقتي بگي کنارتو مي مونم
اونوقت ديگه حس مي کنم جوونم

غرورمو اگه ازم نگيري
به اين زودي تن نمي دم به پيري

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -4, | بازديد : 103

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در آن درازترين شب که آب يخ زده بود
کنار پنجره ام آفتاب يخ زده بود

درآن شبي که درختان عقيم گرديدند
در آن شبي که جنين سحاب يخ زده بود

شبي که محتسب از مست کينه در دل داشت
وجام عقده گشاي شراب يخ زده بود

شبي که غنچه زترس تبر نمي خنديد
ودر پياله ي چشمش گلاب يخ زده بود

شبي که آينه تصوير را نمي فهميد
ودر برابر پرسش جواب يخ زده بود

شبي که دم زدن از عشق کفر مطلق بود
شبي که عاطفه از اضطراب يخ زده بود

تو با کدام غزل عشق را صلا دادي؟
که در گلوي تو آن شب طناب يخ زده بود!!

 

 

*
از : غزل زمان

چاپ سوم نشر نيماژ

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 202

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خواست تقدير کمرنگ خود را،از تهيگاه فنجان بفهمد
فال حافظ نشد فال قهوه،اين نفهميد اگر آن بفهمد

از زواياي تاريک فنجان،پي به حال پريشان خود برد
عاقبت فال خود را توانست،از خطوط پريشان بفهمد

ردپاي زني نامبارک،خط تاريک فنجان او بود
نقش مهمان ناخوانده اش را،مي شد از خط پايان بفهمد

بغض خود را به تلخي فرو برد،گريه اما امانش نمي داد
هم نمي خواست باران ببارد،هم نمي خواست مهمان بفهمد

پاشد از خانه بيرون زد آن شب،در هواي مه آلود تهران
آمد آهسته آهسته بيرون،بي که حتي نگهبان بفهمد

گريه و کوچه و فال قهوه،پيش چشمان او صف کشيدند
هر که مي ديد از پشت پلکش،درد را مي شد آسان بفهمد

فال بر چهره اش مهر غم زد،گريه آرايشش را به هم زد
کوچه پيچيد و او را قدم زد،تا مبادا خيابان بفهمد

گريه مي کرد و از درد مي گفت،درد را گريه مي کرد و مي گفت
زير لب تف به نامرد مي گفت،مرد کو تا که پيمان بفهمد؟

آخرين حرف خود را به تلخي،راه مي رفت و تکرار مي کرد
کاش يک صفحه شبلي بخواند،کاش يک ذره عرفان بفهمد

 

 

*
از دفترغزل"در به در درپي نيافتنت

نشر فصل پنجم

محمد سلماني

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

شوخي

 

اصلا"چرا سفيد ؟چرا پس سياه نه؟
اصلا"چرا سياه ؟ چرا راه راه نه؟

گيرم که لحظه هاي پلنگيدنت رسيد
پرحاش کن به کوه و بيابان به ماه نه

يک روز سر به گوش من آوردوپير گفت
هر کار مي کني بکن اما گناه نه

احداث راه آهن آن سال تا شمال
يک شاهکار بود ولي کار شاه نه!

ازشاعران گلايه نبايد که شاعران
از درد خلق گاه سرودند گاه نه!

من زنده ام هنوزوتوهم زنده اي هنوز
اين هردو زندگيست فقط دلبخواه نه

 

 

محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 211

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در گير تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلي درد کشيدوسر زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتي که تويي عقربه ي قبله نما رفت

در بين غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر اين کوچه صدا رفت

بيرون زدم از خانه يکي پشت سرم گفت
اين وقت شب اين شاعر ديوانه کجا رفت؟

من بودم وزاهد به دوراهي که رسيديم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبي راهي, زلفت شدم اما
من گم شدم وشانه پي, کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت؟

مي خواست بکوشد به فراموشي ات اين شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت

 

 

*
دفتر"در به در درپي نيافتنت

"انتشارات فصل پنجم

 محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد سلمانی -3, | بازديد : 259

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد